|
بـــاران بـــهـــاري |
|
|
امروز قطرات بارون با ترديد خودشون رو به زمين مي كوبيدن. من چون كودكي شاد، در زير بارون بالا و پايين مي پريدم و آواز مي خوندم. بارون شدت گرفت. خيلي شديد و قشنگ. همونجوري كه من مي خواستم. سر از پا نمي شناختم. بوي بارون چنان من و ديوونه كرده بود كه متوجه نشدم كي خيس شدم. اما يه دفه اي باد تندي شروع به وزيدن كرد و نظم فرود اومدن قطرات بارون رو به هم زد و ناجوانمردانه خوشي را براي لحظه اي از من گرفت اما من با همون حس سرخوشي و بي توجه به وزش باد به شور و شادي ام ادامه دادم تا كم كم بارون بند اومد... احساس مي كردم روحم رو با قطرات زلال بارون صيقل دادم و دوباره پا به جهان هستي گذاشته ام. به خصوص به دليل سالروز متولد شدنم در روز قبل، يعني اول بهار.................
[[[ـــــــ***سال نو مبارك***ـــــــ]]]

|
|
دوشنبه سوم فروردین 1388 |
|
|
| |
|
آه،،، بـــاران،،،بــاران،،،بـاران |
|
|
باران، باران، باران
عطشي سوزناك تمام پيكرم را فراگرفته... هيچ آبي نمي تواند اين عطش را فرو نشاند... جز بارن،،،
زندگي با همه ي وسعتش جايي براي دلخوشي من باقي نگذاشت. زيبايي اش را ديدم و مي بينم. اما ...
من باران مي خواهم. بوي باران ، صداي باران ، عطر باران ...............
خدايا... بباران رحمت لايتناهي ات را،،، بباران و سيرابم كن،،، .
|
|
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |
|
|
| |